Sunday, 15 January 2017

مصاحبه احمد علی مسعود انصاری در رابطه با خروج شاه از ایران.

                       بنام خداوند بخشنده مهربان
                         با توکل بخداوند انشالله
                      زلال ،پاک و با اخلاص باشیم

بنام خداوند بخشنده مهربان. بنام خدایی که یکی است و به غیر از او خدایی نیست و همه چیز هم اوست. از او امده ایم و به او باز میگردیم. بر اساس انچه از خود شاه در این مورد شنیده ، و انچه بلطف خداوند تجربه کرده ام و به شکر خداوند  فهم ان را  در طول سالها  پیدا کرده ام ،نکات زیر  را در جواب  سئوال شما عرض میکنم.

1- اقای اسدالله  علم حدود یکسال قبل از پیروزی انقلاب فوت کرد. وجود اقای علم به شاه روحیه لازم را میداد تا از دخالت فرح در سیاست تا حد ممکن  جلوگیری کند. بعد از فوت اقای علم ، فرح دخالت در سیاست را به کمک اطرافیان خود که اصولا با تفکر و نوع برخورد شاه موافق نبودند، گسترش داد.
 2- بعد از دادن فضای باز سیاسی کم کم جو سیاسی ایران رو به نا ارامی گذاشت. فرح به تشویق اطرافیان خود، شاه را متقاعد میکرد که بعد از 37 سال اختناق این عکس العمل ها عادی است و با صبر اوضاع کشور به حالت عادی برمی گردد .  در عید فطر سال 57 شاه متوجه شد که ده ها هزار نفر شعار بر مرگ شاه می دهند که پس از آن چند اتفاق مهم افتاد.
1- شاه روحیه خود را از دست داد.

2- شاه متوجه شد که اشتباه کرده و برای هر کاری دیر شده است و دیگر باز گرداندن اوضاع به حالت عادی اسان نخواهد بود. خود او در تبعید به من گفت که در آن زمان متوجه شده بود که برای باز گرداندن ارامش سیاسی دیگر خیلی دیراست.

3- با ناامیدی و باختن روحیه تصمیم گیری برای او مشکل شد و هر تصمیمی هم که می گرفت فرح خانم به تشویق همراهان خود ان تصمیمات را خنثی میکرد. برای نشان دادن این رویه چند نمونه از انها را مرور می کنم.
 تيمسار امجدى و تيمسار اويسى براى من تعريف كردند كه ارتش با همكارى ساواك شناسایی كرده بودند که افرادى كه تظاهرات را شكل داده و مديريت ميكنند در حدود هزار نفر هستند. همه آنها شناسايى و اطللاعاتشان نيز موجود بوده است. طرحى تهيه ميكنند و به صورت بسيار محرمانه با شاه تماس تلفنى ميگيرند كه اين هزار نفر دستگير شده و به جزيره قشم برده شوند تا جو آرام شود. شاه نيز موافقت ميكند . يك ربع بعد فرح  زنگ ميزند و دستور ميدهد كه هيچگاه اينكار را نكنيد و اين طرح خنثى ميشود.  
زمانيكه تصميم به تشكيل دولت نظامى گرفته شد، شاه  به آقاى محمود الياسى گفت كه تيمسار غلامعلى اويسى براى گرفتن فرمان نخست وزيرى فرادى آن روز به كاخ بيايد. آن طوريكه كه از اقای الیاسی شنيدم  فرح سخت مخالفت ميكند كه شاه ميخواهد يك جلاد را به نخست وزيرى بگمارد و نظر شاه را عوض ميكند و تيمسار ازهارى به اين سمت انتخاب ميشود.
بر اساس آنچه  شاه و آقاى معينيان در مورد نطق صداى انقلاب شما را شنيدم براى من شرح دادند اين نطق را در صبح روزی كه ايراد شد، آقایان رضا قطبى و سيد حسين نصر به كاخ  پيش فرح مي آورند. هر چه شاه خواستار ديدار اين نطق ميشود متن نطق در اختيار او قرار نميگيرد. درست قبل از ايراد و ضبط، نطق را در اختيار شاه  ميگذارند. شاه  آن را ميخواند و بعد متوجه ميشود چه اشتباه بزرگى كرده است. بارها شاه  در جلوی من با فرح دعوا میكرد  و رو به فرح میگفت "كه ايراد آن نطق بزرگترين اشتباه تاريخی و سياسى من بود و چرا اينكار را با من كرديد."
فرح شاه را تشویق به بازداشت بسیاری از نوکران سیاسی شاه و ازاد کردن دشمنان شاه کرد.
 بعد از رفتن شاه  از ايران و قبل از سقوط نظام شاهنشاهى در مراكش شاه متوجه ميشود كه از ایران – ارتش یا دولت - با او تماس تلفنى گرفته نمي شود. از آقاى محمود الياسى در اين مورد جويا مي شود. آقاى محمود الياسى از تلفنخانه كاخ در مراكش جويا مي شود به او مي گويند كه تماس هاى متعددى گرفته مي شود وليكن فرح  دستور داده است تلفنى به شاه  وصل نشود. زمانيكه شاه با ملك حسن دوم به كاخ بر ميگردند . آقاى الياسى از شاه ميخواهد تا با او به تلفنخانه رفته و تلفنچى هاى كاخ، دستور فرح  را مستقيما به شاه اظهار ميكنند. 
4-  بعد از باختن روحیه در حقیقت فرح  زمام امور را به دست گرفت و شاه هیچکاره بود. اولین اقدام فرح در ان زمان جدا کردن تیمسار ایادی از شاه بود و در نتیجه شاه تنها و مریض   در اختیار تصمیمات فرح خانم و اطرافیان او قرار گرفت. در حقیقت شاه دیگر کاریی نبود که بخواهد بماند.

5- اصولا  شاه احساس مسئولیت به یاران خود نمیکرد. همه باید نسبت به او وفادار و او وظیفه وفاداری نسبت به هیچکس را نداشت. از اینرو عده زیادی از هواداران خود را به تشویق فرح  زندانی کرد و همه هوادران خود را رها کرد.عده ای در دفاع از شاه می گویند او نمی خواست خونریزی شود، در جواب باید از ایشان پرسید ، پس خون طرفداران او چه.

6- شاه سلطنت را از پدر خود به ارث برده بود . شاه شدن به او هدیه و یا تحمیل شده بود. او بر اساس وظیفه اینکار را میکرد. وقتی اوضاع ارام بود اقایی میکرد وقتی کار مشکل میشد عرصه کار زار را ترک میکرد.

7- من دو بار از شاه در تبعید سئوال کردم که چرا مملکت را ترک کرد و رفت.
بار اول در مکزیک بود . شاه به من گفت اگر می ماندم مرا می کشتند. به او گفتم این رئیس جمهور کره جنوبی را ببینید که هیچ به حرف امریکا گوش نمیکند و محکم نشسته است. شاه سکوت کرد. چند روز بعد شنیدم که همان رئیس جمهور در شام خصوصی دو نفره با رئیس سازمان امنیت خود، توسط همان رئیس سازمان امنیت   به ضرب گلوله به قتل رسید. نکته ای که باید به ان توجه کنیم این است که همانطور که از یک سر باز ، یک درجه دار و یا یک افسر انتظار می رود که تا پای جان ایستادگی کند، این امر در مورد ریاست کل قوا نیز صادق است.
بار دوم در قاهره از شاه سئوال کردم چرا مملکت را ترک کردید. این بار عصبانی شد و گفت چند بار  بگویم اگر من دیکتاتور بودم میکشتم و تا اخر عمر خود حکومت میکردم ولیکن من پادشاه هستم و سلطنت نمی تواند بر روی خون ادامه پیدا کند. در جواب ایشان باید گفت شما نمی توانید در زمان ارامی مملکت دیکتاتوری کنید و در زمان نا ارامی دموکرات  شوید.

شما فکر میکنید که شاه میباید قاطعانه تر عمل میکرد؟ 
به نظر من با توجه به انچه که هست و نه انچه که باید باشد، برای حفظ حکومت اگر قاطعانه عمل کنید احتمال حفظ حکومت بیشتر و در نتیجه  احتمال سقوط حکومت کمتر  خواهد بود . اگر حق هستیم و بر حقانیت خود مطمن هستیم باید ایستادگی کنیم. اگر حق نیستیم اصلا نباید باشیم. علت سقوط شاه قاطعیت عمل اقای خمینی و ضعف عمل شاه بود.

ایا رفتن شاه بنفع شاه بود؟
خداوند در سوره زمر ایات 53 و 54 میفرماید:
"بدان بندگانم که  اسراف بر نفس خود کردند بگو: هرگز از رحمت خدا نا امید مباشید، البته خدا همه گناهان را  خواهد بخشید، که او خدایی بسیار آمرزنده و مهربان است. (۵۳)
و به درگاه خدای خود به توبه و انابه باز گردید و تسلیم امر او شوید پیش از آنکه عذاب به شما فرا رسد و هیچ نصرت و نجاتی نیابید. (۵۴)" 
 انچه در این جهان اتفاق میافتد را باید به سه قسمت تقسیم کرد. اول اصل  که اصل  خداوند است . خداوند است که امور عالم را تدبیر میکند و بعد خود ان را به جلو حرکت  می دهد و یا امکان حرکت ان به جلو را فراهم میسازد. دوم باطن هر اتفاق است و سوم ظاهر انچه به چشم میبنیم. برای مثال در ظاهر ممکن است رفتار خوب یا بد با خود و دیگران داشته باشیم ولیکن در باطن مگر به خود کاری نکرده ایم. به نظر من خداوند به شاه در تبعید  فرصت توبه داد. باطن تبعید شاه، رحمت خداوند برای فرصت توبه به شاه بوده است. برای مثال قبل از انقلاب شاه در مورد خدا با من - از انجاییکه مرا مذهبی جمع خود میشاختند- شوخی میکرد و میگفت "احمد ، تو میدانی من بخدا ایمان دارم ولیکن خدا چرا...." من هم به ایشان متذکر میشدم کار شما غلط است و موجب رضای خدا نیست. شاه و جمع درباری  مرا مسخره میکردند و میخندیدند. بعد از انقلاب در مکزیک با شاه نشسته بودم رضا وارد شد و خواست تا با خدا شوخی کند. شاه عصبانی شد و گفت " با هر که شوخی میکنی با خدا شوخی نکن ببین چه میشود" یعنی اینکه خداوند قدرت را از ما میگیرد و ما را اواره میکند. شاه معتقد به تقدیر بود و تبعید خود را تقدیر الهی می دانست. باطن کار را از دید خود شرح دادم ظاهر کار برای شاه خوشایند و یا اسان نبود.  از دید من امرزش شاه از سختی هایی که  بخاطر بدست اوردن  ان کشید با ارزشتر است.حضرت عیسی(ص)میفرماید" چه فایده دارد که انسان تمام جهان را بد ست بیاورد و روح خود را از دست بدهد."
ایا صحبتی دارید که اضافه کنید؟
 خداوند در سوره یونس ایه 85 میفرماید:
"پیروان موسی نیز همه گفتند: ما بر خدا توکل کردیم، بار الها ما را دستخوش فتنه اشرار و قوم ستمکار مگردان. (۸۵)"
باید بر خداوند توکل کنیم و بدرگاه خداوند دعا کنیم که بار الها ما را دستخوش فتنه اشرار و قوم ستمکار نگرداند.





No comments:

Post a Comment